جاری شدم از فاصله ی کم بر عشق
عاشق نشدم . . . قدم نهادم در عشق
دیدم که ندایی به دلم گفت : بیا . . .
اول خود تو . . . بهانه ی آخر عشق
جاری شدم از فاصله ی کم بر عشق
عاشق نشدم . . . قدم نهادم در عشق
دیدم که ندایی به دلم گفت : بیا . . .
اول خود تو . . . بهانه ی آخر عشق
هنوز یادت هست؟!!
صدای لکنت قلبم برابر نفست یادت هست؟!!
چه گرم ...
در حضور بی کسی من
پیاده آمدی رفتی و باز
آمدی ماندی...
صدای پای وجودت ...
که بی هوس پی من
عاشقانه ردمی شد
هنوز هم به دلم می رسد...
یادم هست...
چه قدر وقت هایمان پر بود
یادت هست ؟!!
زمین به ما گذر عشق را نشان می داد و
زمان فقط به غروب و سپیده می پیوست...
همیشه تا همیشگی شدنت می گشتم...
در اوج یک رویا...
در مسیر یک پرواز...
و با وجود نباید... چرا...ولی...شاید...
ربودن دل پاک تو را فرا خواندم...
امیدوارم بعد از دو ماه کم کاری هنوز خط خطی های من
رو بخونید...
بودم ولی انگار که یک دربان بود
با زور نشسته پای یک پیمان بود
هرطورکه می گذشت من بودم چون
قصدم نرسیدن به همین پایان بود
پرواز به سوی تو کار دل من باشد
حالا چه کبوتریاچه روی زمین باشی
مردن که رسیدن به ته دنیا نیست
در جا زدن جهان وا نفسا نیست
با مرگ خدا قلب تو را می خواند
مهمانی او شبیه آدم ها نیست

دنیا در ۲۴ اردی واقعا بهشت)):
امروز هوا چه حس و حالی دارد
انگار از آسمان سوالی دارد
آری ! متولد شده این عشق سپید
عشقی که رسیدنش توالی دارد
تا بوده در آسمان شب تنها هست
دیوانه ی مست وعاشق رسوا هست
هر چند که ما به هم رسیدیم...ولی
آن نیت بین آدم و حوا هست
آیا برای عاشقی باید دو تا باشیم ؟
فریاد مجنون های از لیلی جدا باشیم ؟
آیا فقط فکر جهنم فکر آتش یا
دنبال عشق و عشق بازی با خدا باشیم ؟
باید هوس جای نفس ها را بگیرد تا
ما عاشق و معشوق خوب قصه ها باشیم ؟
اصلا چرا جای تحمل کردن دنیا
درگیر پاسخ های این پندارها باشیم ؟
باید...چرا...اما...اگر... نه! واژه ام برخیز !
بر خیز!می خواهیم با هم آشنا باشیم
با اینکه تنهایی نشسته پشت احساسم
اما بیا تا با حضورت هم صدا باشیم
در ساعت بی زنگ زمان با من باش
تو عشق به دنبال خودت آوردی
تا آخر عمر آسمان با من باش

پنجاه.....شصت.....هفتاد..... هشتاد.....نود.....
صد.....
بیرون...
تو بیرون...
از خاطراتم بیرون...
از بازی ام...
از هستی ام...
از رنگ عشقم.
بیرون...